تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

گنجشکی به خدا گفت :
لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خسته گی هام ، سرپناه بی کسی هام ، طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تو را گرفته بود؟
خداوند گفت:
ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پرگشودی ! ! !
چه بلاها از تو به واسته ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:38 توسط سمیه| |
چهار نفر نماز می خواندند  ، یکی از ایشان سخنی گفت ، دیگری ملامتش کرد که سخن گفتی و نمازت باطل شد .

سومی بخندید و گفت نماز هر دو شکست که سخن گفتید

چهارمی گفت خدا را شکر که من هیچ نگفتم.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:31 توسط سمیه| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:48 توسط سمیه| |
 

 

مبعث خاتم پیامبران،حضرت محمد(ع)بر تمام مسلمانان جهان مبارک 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:44 توسط سمیه| |
 

اول خیلی حرصش کرده بودم

گفتم سرکارت بذارم که کیف کنی

یعنی تا چقدر وقت محلش هم نذاشتم

بعد گفتم نه چرا اینکار کنم ، چرا اعصابم رو خرد کنم

حالشو می گیرم

بله او کسی نبود جز دوست صمیمی من!

من که فکرش رو هم نمیکردم شما رو دیگه نمیدونم!

به نظر شما من باید چکارش کنم.

نظرات، پیشنهادات و انتقادات خودتون رو با من در میان بذارید.

تا من حسابشو برسم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:28 توسط سمیه| |
 

 خدایا از من چه خطایی سرزده که باید تاوانشو پس بدم

 نه! شایدم داری منو امتحان می کنی؟

 امیدوارم از زیر امتحانت سربلند بیرون بیام

  این کیه که انداختی تو جون من

 باشه شایدم مصلحت این بوده!

 اشکالی نداره

 جالبیش اینجاست که اینقدر یه دنده است

 که حاضر نمیشه بگه منو کجا دیده؟

 یا کی منو دیده؟

 راستی اصلا منو میشناسه!

 *********اگه منو می شناسی یه نشونی از من بده که بدونم منو می شناسی*******

خدایا من دارم میرم خودم رو دار بزنم

اون دنیا اگه جلوی پل صراط منو گرفتی ، دیگه خود دانی!!!

من دیگه همه وصیت هام رو کردم

اگه دیدید دیگه پست ندادم بدونید دیگه رو این دنیا نیستم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:41 توسط سمیه| |
 

چقدر عجیبه : تا وقتی مریض نباشی کسی برات گل نمیاره

تا فریاد نزنی کسی به سویت باز نمیگرده

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه

تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد 

تا وقتی که نمیری کسی تو رو نمیبخشه

و تا وقتی دق مرگ نشی  کسی دست از سرت بر نمیداره

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:1 توسط سمیه| |
 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید                گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز                   گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم                   گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد             گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد              گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت           گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد                گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد    گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:19 توسط سمیه| |
سلام گمگشته من

خوب معلومه تو هم مثی من عاشقی؟

خوب پس به این آدرس هم برو ، خودم نوشتم:

http://www.majnoonalmahdi.blogfa.com

اینجا هم برو نکنه تحت تاثیر قرار گرفتی و دست از این کارهات برداشتی!

خدا به من و تو یه عقل درست و حسابی بده!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:38 توسط سمیه| |
آدم ها

دنیا خیلی شلوغ است.پر از آدمهای رنگی: شش رنگ ، دوازده رنگ، بیست و چهار رنگ.

شش رنگ ها می توانند خورشید پشت ابر بکشند.کوه های نوک تیز بلند، دریاچه خشک، باتلاق، گل پژمرده یا یک آسمان تاریک.

اما آنها که دوازده رنگ دارند، قفس هم می توانند بکشند ، دیوار نیز و خیلی چیزهای دوازده رنگ دیگر.

بیست و چهار رنگ ها حتی می توانند زنجیر و زندان هم بکشند و پرنده های مرده در اسارت.

آدمها رنگشان زیاد بود.سرم گیج رفت ...

تو را دیدم که ساده بودی و پرنده سفیدی کشیدی.

والبته بعضی از  آدما هم آفریده شدند برای سر کار گذاشتن دیگران( که این آدما به شدت نکوهش شدند)

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 20:0 توسط سمیه| |